تبليغاتX
دو کلام حرف حساب























دو کلام حرف حساب

اجتماعی فرهنگی اقتصادی


 تاریخ تالش

 

نویسنده :عبدالکریم آقاجانی


 این کتاب به طور جامع و کامل تاریخ تالش را در دورهها و گذر زمان همراه با بررسی تاریخ ایران بیان مینماید استاد عبدالکریم آقاجانی زحمات بسیاری برای گرداوری آن مجموعه کشیده اند

البته ناراضیانی هم هستند که من دلیل آنرا عدم مطالعه و تحقیق میدانم شایسته است دوستان منتقد بدور از تعصبات و همراه با پژوهش و بررسی بتوانند به حقایق برسند

بویژه وبلاگنویسان هور (حور) بخش کوچک از توابع اردبیل

از: تورج آقاجانی

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:42 توسط تورج |

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...
گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ...
اما بیشتر وقتا سکوت ...
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:39 توسط تورج |

فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم. برایتان تندرستی و نیکروزی در سال نو

آرزو داریم. باشد که سالی سرشار از شادی و کامروایی داشته باشید

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:59 توسط تورج |

اواسط دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي

را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه

آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و

از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان

 مي آمد حسابي كيف ميكرديم. سس مايونز كالايي لوكس به حساب

مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود. صف هاي

طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر

كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل

 با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي

 بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر

مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود. همه اينها بود، بمب

هم بود و موشك و شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم

هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي

 وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها

سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود،

خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي

در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد

 در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي

خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا

صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني آنچنانی، رينگ اسپرت

تا... و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي

گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم

 مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي

ناياب شود! ويسكي گيرمان نيايد چي!؟ اشتهايمان براي مصرف، تجمل،

پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن

انتشارات، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در

 علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و ... برايمان

 مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! ...

مي شود كتابها نوشت... خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش

داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن

خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق
!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 14:50 توسط تورج |

جشن عشق در ایران باستان

گفته می شود که درایران باستان، بیست قرن پیش ازمیلاد روزی موسوم به روزعشق

 بوده است. این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها

 ۴ روز پس از والنتاین غربی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته.
 
سپندارمذ لقب ملی زمین است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و

گذشت به همه عشق می ورزد . زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد. به همین

دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند. در ایران

 باستان علاوه بر ماه، روزها نیز اسم داشته اند و در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه

 یکی می شده است. در همان روزی که نامش با نام ماه مقارن می شد جشنی ترتیب

 می دادند. روز پنجمین هر ماه اسفندارمذ، نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن

 هم اسفندارمذ بود، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
 
سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا

می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز

 زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده به آن ها هدیه می دادند.
 
با روز عشق چه کنیم؟

هدایای روز والنتاین شامل گل رز و یا دسته گل، شکلات، کارت تبریک ولنتاین،

عروسک، شمع، نامه عاشقانه، یک قطعه شعر عاشقانه و بسته های کادویی ویژه روز

والنتاین است. سالیانه بیش از یک میلیارد کارت تبریک والنتاین در سراسر جهان

 رد و بدل می گردد که بیشتر آنها توسط زنان خریداری می شود و میلیون ها گل رز و

  جعبه شکلات درسالروز والنتاین هدیه داده می شود که اغلب آنهارامردان خریداری

 می کنند. عده ای بر این عقیده اند که یکی از عوامل مهم و تأثیرگذار در گسترش

والنتاین مافیای اقتصادی یا همان دنیای سرمایه داری است که با تبلیغات وسیع،

مفاهیمی همچون عشق و دوست داشتن را به ابزاری برای راهیابی به اندیشه های

 استثماری بدل ساخته است.


شاید بیگانگی با فرهنگ باستانی ایرانی، دلیل رویکرد به چنین آئین و رسومی باشد که
 
جوانان ما را وام دار دیگر فرهنگ ها می سازد. اما آنچه که اکنون مطرح است این
 
 است که آیا برخوردی تا این حد مشتاقانه دلیل گویای نیاز اجتماعی قشری از مردم
 
ما نیست و همین گرایش ها ایجاب نمی کند که پیش از آنکه رشته کار کامل از
 
دست رود در اندیشه فرهنگ سازی مناسب و جامعی در این زمینه باشیم؟
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:54 توسط تورج |

در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.
در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»
از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»
تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.
يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم...»
از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت.
 مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
- خواهش مي كنم، ولي...
- شما بنده را به خوبي مي شناسيد.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر
۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...
دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم.
ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد
و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه
...»

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 14:4 توسط تورج |

سلام و ارادت و تحیات الهی

چند روزیه دل و دماغ نوشتن ندارم ! حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز ندارم ! از خدمت به

آدم نماها پشیمونم به قول وحید (دوست و همکار) همه آدمای خوب و بزرگ رو همین

مردم (آدم نما) کشتن .

یک احمقی رو از سر کمک واینکه برای سیستم شرکت میتونه مفید باشه آوردم شرکت ، اما

خیلی پست و رذله .

دروغگویی ، دورویی و بهتانش  همکارامو واقعا اذیت کرده  . . . !!!

من خیلی چیزا میدونم ازش ... افسوس که به دنیا و آخرت معتقدم و یک مدیر ارشد !!

به این نتیجه رسیدم نباید رئوف بود نباید گول نداری افراد خورد، بعضی مستحق داشتن و دارایی نیستن !

حکایت خضر نبی  رو حتما شنیدید که حکمت خیلی چیزها رو نمیشه تغییر داد !

به این نتیجه رسیدم تربیت، رو همه موثر نیست اصالت و ریشه تربیت را تثبیت میکند 

پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 0:0 توسط تورج |

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 12:17 توسط تورج |

 
درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي

 را گذران مي کنند. ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود. او وارد تنها هتلي که در اين

 ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد و براي بازديد اتاق هتل و

 انتخاب آن به طبقه بالا مي رود. صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله

مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد. قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله

به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد. مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي

 را با شتاب  براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد. تامين کننده سوخت و 

 خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او  

 بدهکار بود ميبرد. داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود

چون هنگاميکه دوست خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش

را بپردازد. حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است. در اين هنگام توريست ثروتمند

 پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد و مي گويد از اتاقها

خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند. در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.

ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند

 و با يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

خوب است بدانيد، که دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله

                                                       مي کند!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 11:51 توسط تورج |

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند.یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و  از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال:

اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی  چطور .... ؟

در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.

 

این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره ، جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه دموکراتیک اتفاق می افتد، اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان می شوند.

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد. اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود. مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران  را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار . با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست"

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 12:51 توسط تورج |

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است 
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد
.فاصله ابراز عشق دور نیست
.فقط از قلب تا زبان است 
 کافی است که حرف  دلتان را بیان کنید

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 15:14 توسط تورج |

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

بخشي از كتاب "شيطان و دوشیزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 16:51 توسط تورج |









مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد، دستش را در جیبش می کند و در می آورد، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند...
(تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم.)
مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند، یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی دم دستم نیست احتمالاً فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را از کنار صندلی به سمت من می آورد...
(تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم.)
اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست، اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت از 100 سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد. با خودم می گویم چه تصادفی” و دستم را جابه جا می کنم اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می افتد...
(تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم.)
پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد. کسی که باید جایش عوض کند، بایستد، جا خالی بدهد، راه بدهد و من هستم...
(تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم.)
راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند. سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم. مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است. خودم را به نشنیدن می زنم. موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود. چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند، البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم.
(تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم.)
راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد، راه می دهم. نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است. “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها”. مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود. تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم و مدام باید مواظب ماشینهایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم. موقع رسیدن خسته هستم، اعصابم به کلی به هم ریخته است.
(تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن!!!)

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:12 توسط تورج |

« گل آفتابگردان رو به نور خورشید می چرخد وآدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم .

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ، دیگر آفتابگردان نیست .

آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد . »

اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .

آفتابگردان به من گفت :« وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد ، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت ،چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد ، اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند . او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد . او همه زندگیش را وقف نور می کند . در نور به دنیا می آید و در نور می میرد ، نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفناب در آمیخته است و انسان با خدا . بدون آفتاب آفتابگردان می میرد و بدون خدا ، انسان .»

او ادامه داد :« روزی که آفتابگردان به آفتاب می پیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی ، دیگر « تویی » نمی ماند . من فاصله هایم را با نور پر می کنم ، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی ؟ »

آفتابگردان این را گفت  و خاموش شد . گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند .

او در افتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد و آخرین صحبتهایش هنوز در گوشهایم طنین انداخته بود :« نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد . نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟ »

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم ...

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 23:9 توسط تورج |

سعی نكن متفاوت باشی..فقط خوب باش..خوب بودن به اندازه كافی متفاوت هست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنروزكه سقف خانه هاچوبی بود

 گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود

امروزبنای خانه ها سنگ شده

دلهاهمه با بنا هماهنگ شده


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همیشه آغاز راه دشوار است
عقاب در آغاز پر کشیدن ،پر میریزد

ولی در اوج حتی از بال زدن هم بی نیاز است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دنیای بیرحمیست
چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم

چاره کم کردن رابطه ست که لااقل  به مفت نفروشنمان

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند
:
 
مگه کوری؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مشكلات امروز تو برای امروز كافی ست، مشكلات فردا را به امروز اضافه نكن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بی دلیل نیست که روی حرفمان نمی مانیم؛ما روی زمینی زندگی می کنیم که هر روز
 
 خودش را دور می زند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سعدی کجایی ؟ بنی آدم ابزار یکدیگرند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من اناري را ميكنم دانه و به دل مي گويم كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
راه كه مي روم مدام بر مي گردم

پشت سرم را نگاه مي كنم ديوانه نيستم خنجر از پشت خورده ام

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ما آدم‌ها موجودات عجیبی‌ هستیم وقتی‌ میگوییم تنهایم بگذار

یعنی‌ ، بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دنیای ما پر از دست هائی است که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده که وقتی تنها یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی یه نفر میاد و
 
 بهت میگه با من دوست میشی؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

امروز زندگی را آغاز کن
 
 امروز مخاطره کن امروز کاری کن نگذار که به آرامی بمیری
 
شادی را فراموش نکن..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


چه تند می تپد قلب این باران انگار ستاره ای از اسمان غلتیده

شاید تبر کمر بر قتل عاطفه ای بسته چه تند می تپد قلب این باران امشب

مبادا شب ((امید))خود را از دست دهد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت شمار ؛ شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بغض،  بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست... اگر بشكند دیگر اعتراض نیست
 
 التماس است" دكتر علی شریعتی "

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گــاه در زنـدگـی ، موقعیت هایی پــیش مــی آیــد کــه انسان بـایـد تــاوان دعـاهــای مــستجاب
 
 شده خــود را بپــردازد
 ...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگـر حـق با شماســت خشمگیـن شدن نیازی نیست
 
و اگــر حــق با شما نیست .. هیـچ حقی برای عصبانی بـودن ندارید

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پیــری آن نیســت که از سر بزند موی سپــید

هــــــر جوانی که به  دل عشـــق ندارد پیــر است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بی درد و بی غم است چیدن رسیده را

خامیم  و درد ما از کال چیدن است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ایمان یک باره نیست

باید ایمان رو زندگی کرد تا به وقتش نجاتت بده


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هر افتادنی همان برخاستن است. آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فریب مشابهت روز و شب‌ها را نخوریم

امروز، دیروز نیست

و فردا امروز نمی‌شود ..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدمهای بزرگ،کسانی نیستند که شکست نخورده‌اند؛

کسانی هستند که بعد از شکست،پیروز شده‌اند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گر قلوه سنگ های ته جوی نبود ، ترنّم زیبای آب را چگونه می شنیدیم و اگر سختیها ی
 
 زندگی نبود ، چگونه خوبیهای آنرا حس می کردیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یادمان باشد عاشق کور است اما احمق نیست...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در یک رابطه دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند؛

حتما یکی از آنها تمام حرفای دلش را  نمی گوید 
   
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 15:33 توسط تورج |


آخرين مطالب
» کتاب تاریخ تالش
» سکوت من
» شادباش نوروز سال 91
» قحطی انسانیت و قحطی عشق
» روز عشق
» تعلیم و تربیت
» تربیت نا اهل
» زنده یاد منوچهر احترامی
» اسکناس 100 یورویی
» بینش تصمیم گیری خوب
Design By : Pars Skin